بچهها داخل محوطۀ باغ بازی میکردند و بزرگترها نشسته بودند و از هر دری حرف میزدند. ظهر جمعۀ مرداد بود و همه منتظر بودند پدربزرگ و مادربزرگ که نويد رفته دنبالشان برسند و سفرۀ ناهار پهن شود. شيشههای ماشين را با لنگ تميز کردم و آمدم کنار بقيه نشستم. همه گرسنه بودند؛ اما بايد به احترام پدربزرگ و مادربزرگ تا آمدنشان صبر میکرديم. به فکر خوردن چيزی برای تهبندی بودم که علیرضا با يک سينی پر از بستنی آمد، خنديد و گفت: «نويد زنگ زد و گفت توی ترافيک گير کرده و...
نویسنده: مهدی میرعظیمی
سایت های ما:
www.ketabeyek.com
www.radioyek.org
اولین نفر کامنت بزار
تمامی حقوق این وبسایت متعلق به شنوتو است