پيرمرد که معلوم بود چند ساعت رانندگی حسابی خستهاش کرده گفت: «کاش اينجا بايستم و چندتا مِسکافه بخرم! آبِ جوش هم توی فلاسک هست. فکر کنم الآن يه ليوان مسکافۀ داغ بهمون بچسبه؟!» مسکافۀ داغ را سؤالی گفت و نيازمندانه که آقای موسوی قبول کند. از صبح با آقای موسوی بيرون بوديم. اول از کارخانهاش بازديد کرديم و بعد هم يکی دو جای ديگر در منطقهی ویژۀ اقتصادی. اولينبار بود که میديدمش. معلوم بود توی کار با کسی شوخی ندارد.
نویسنده: مهدی میرعظیمی
سایت های ما:
www.ketabeyek.com
www.radioyek.org
اولین نفر کامنت بزار
تمامی حقوق این وبسایت متعلق به شنوتو است